|
قاصدك عشق |
|
|
به تو از تو مي نويسم به تو اي هميشه در ياد اي هميشه از تو زنده لحظه هاي رفته بر باد وقتي كه بن بست غربت سايه سار قفسم بود زير رگبار مصيبت بي كسي تنها كسم بود وقتي از آزار پائيز برگ و باغم گريه مي كرد قاصد چشم تو آمد مژده ي روييدن آورد به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست اي كه خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست اي هميشگي ترين عشق در حضور حضرت تو اي كه ميسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو به تو نامه مي نويسم نامه اي نوشته بر باد كه به اسمت چو رسيدم قلمم به گريه افتاد اي يارم،روزگارم،گفتني ها با تو دارم اي تو يارم،از گذشته يادگارم به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست اي كه خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند ما گذشتيم و شكستيم پشت سر پل هاي پيوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود بايد از هم مي گذشتيم برتر از ما عشق ما بود اي تو يارم،از گذشته يادگارم![]()
اي يارم،روزگارم،گفتني ها با تو دارم![]()
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:54 توسط :::::*M*Y*::::: |
در غربت نياز تو تنها نوايي بودي كه از پشت ديوار شيشه اي قلبم گذشتي و يگانه ناقوس يكساي دلم شدي.براي رسيدن به تو از مرز عشق گذشتم و در فراسوي جاده هاي خيال رؤياي با تو بودن را در ذهنم پروراندم تا به تو بفهمانم: دوستت دارم.! تو كه يگانه همسفر تنهايي هايم بودي در غم فراق تو بارها سوز عشق را چشيدم.من كه براي با تو بودن از بودن ها گذشتم و بودنت برايم رؤيايي شد و نبودنت كابوس.كابوس شبهاي فراق تو ذرّه ذرّه وجودم را محو كرد و رؤياي رسيدن در تو شمع راهي شد تا كابوس تو را احساس كنم.گويي قدمهاي نوازشگر تو را در خاك احساس مي كنم.تو كه تنها ياور من بودي و تنها ستارة آسمان دلم،دلي كه براي رسيدن به تو هر لحظه را هزار بار زمزمه مي كند.زمزمه ي لحظه ها تنها نوايي بود كه سكوت دلم را مي شكست و گذشت لحظه ها برايم معناي رسيدن به تو بود.تو كه اسطوره خيال من بودي حال تنديسي شدي از جنس بلور.تنديسي كه بر دلم نشست.تنديسي كه هرگز نخواهد شكست.
با تو حكايت دگر اين دل ما بسر كند![]()
شب سيه قصه را هواي تو سحر كند.![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:51 توسط :::::*M*Y*::::: |
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند... آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است صبحِ فردا به شبت نيست که نيست راستـي آنچـه بـه يــادت داديم آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند...
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند...
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند...
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند...
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند...
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند...
به خــدا آخــر دنيـاست، بخند.... 
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:12 توسط :::::*M*Y*::::: |
با سلام به دوستان عزیزم. آپمو فقط به خاطر شماها که گفتین شاده عوضش کردم.باید منو ببخشید.ولی اگه این آپمو گذاشتم معنیش این نیست که کسی رو درک نمیکنم. اميدوارم به دل نگرفته باشين.آخه مناسبت داشت.الكي كه نبود. ولي باشه.چشم.منم دوباره بر ميگردم به همون حالت قبـــــليم. من ازتون معذرت ميخوام( )ولي من منظوري نداشتم كه. حالا واسه اين نظر بدين ببينم تونستم جبران كنم يا نــــــــــــــــــــــه؟ اميدوارم اين دفعه ديگـــــــــــــــــــه ايرادي نداشته باشه.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:4 توسط :::::*M*Y*::::: |
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:5 توسط :::::*M*Y*::::: |
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 22:15 توسط :::::*M*Y*::::: |
آبي نگاه تو آئينه ي فرداي من آبي چشمان تو ، زيباترين درياي من مثل گلهاي غزل مثل كبوتراي عشق غرق شادي ميشود با ياد تو رؤياي من نوبهار زندگي يك فصل از لبخند توست خنده ات را دوست دارم ، اي گل زيباي من كاش ميشد زندگي را ، عشق را ، احساس را هديه مي دادم به تو اي عشق بي همتاي من ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هديه مي دادم به تو اي عشق بي همتاي من![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:16 توسط :::::*M*Y*::::: |
فكر كردم زندگي را ميتوان تسخير كرد تا هميشه شاد بود و غصّه را تحقير كرد فكر كردم ميتوان رنگ سياهي را نديد راه غم را بست و تنها خنده را تصوير كرد آرزو مانند دريا ، من فقط يك قطره ام پس چرا اين زندگي يك قطره را تبخير كرد؟!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:10 توسط :::::*M*Y*::::: |
دستهاي مهربانت بين ما پل مي زند لحظه اي كه مي شوي تصويري از فرداي من با حضور گرم تو خورشيد معنا مي شود ياد تو آرامش هم روز و هم شبهاي من قلب من همچون كويري تشنه لب جوياي توست با تو بودن بهترين گلواژه ي نجواي من كاش ميشد در كنارت عشق را تعبيركرد اي طلوع جاودان زندگي ، زيباي من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اي طلوع جاودان زندگي زيباي من![]()
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:58 توسط :::::*M*Y*::::: |
در عالم عشق اولین دیدار در خاطره چون بهار می ماند تابستان گرمی تمنّاهاست پائیز به انتظار می ماند آن روز که سردی زمستان آید ما را به فراق یار می ماند وز ما چون زمان عاشقی بگذشت افسانه به روزگار می ماند
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:19 توسط :::::*M*Y*::::: |
| ||||||